تبليغاتX
بي عشق نتوان زنده بود با عشق تا اوج بودن
بي عشق نتوان زنده بود با عشق تا اوج بودن

خداحافظ عزیزان

سلام دوستان خوبم

 امیدوارم که همگی خوب و خوش و سلامت باشید

 تو این مدتی که نبودم نظرات گرم و خوبتون به من دلگرمی داد

من بخاطر مشکلات و کارهایی زیادی که دارم نمیتونم به این کار ادامه بدم

چون نه وقتش رو دارم نه حوصله شو اومدم بگم

دوستان خوبم من از همه تون ممنونم

جا داره از دوستان خوبم که هیچوقت تنهام نذاشتن و با نظراتشون به من دلگرمی میدادند تشکر کنم

ساراجون - آقا حمید - شب ایرانی عرشیاوخانم گلشون و پسر نازشون آرش ـ نیما ـ آوای عزیز ـ مهدی ـ  شینا جون - پرنده قفسی آقا رضای عزیزم که خیلی وقته از وبلاگ نویسی خداحافظی کرده و تمومی دوستانی که در جمع پیوندهای من هستن

اومدم بگم هر سلامی یه خداحافظی داره

درسته سخته ولی دیگه چاره ایی نیست

بنا به یه دلایلی خاص که یکی از وبلاگ نویسهای معروف برام بوجودآورد

از هر چی وبلاگ و وبلاگ نویسی بیزار شدم

البته نه بخاطر اون

فقط خواستم بگم این یکی از دلایلش هست

 و اینکه بقیه مربوط به کارهای زیادمه که نه وقت اومدن به وبلاگ رو دارم

 نه اینکه بتونم برای تمامی دوستان نظر بدم

شما به بزرگی خودتون منو ببخشید

 قربون مهربونیها و صفا و کرمتون دلم برای همه تون تنگ میشه تنگه تنگه

ولی چاره ایی نیست باید رفت بار سفر باید بست

در پایان از همه تون میخوام تو زندگی تون همیشه به خدا توکل کنید

راستی من شاید برگردم ولی با یه عنوان جدید و با یه همراه  و همراز جدید

نمیدونم کی ولی هر وقت اومدم خبرتون میکنم

و آدرس رو در این وبلاگ براتون میزارم

من قربون تموم مهربونیها و صفا و کرمتون میشم

خدانگهدار



نوشته شده توسط مانلي تاريخ یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 15:19

|+|

http://ashkeshabane2001.blogfa.com

هدیه آسمونی

یا رب

 این روزها که در راه هست

روزهایی که با تو همراه هست

خاطراتش ولیکن با من همراه هست

 سفره های پر برکتش با یاد تو همراه هست

 سحر ها و افطارهایش بهترین لحظات

مناجاتش با علی همراه هست

یارب این لحظات بهترین زمان برای جبران است

شاید این سال با تو باشم و سال دیگر نباشم

پس باید نیتم را با ذکر تو و روزه ام را در راه تو آغاز کنم

شبهای قدر بهترین شبها برای جبران است

تا نامه اعمالم را از درگاه تو به بهترین نحو دریافت کنم

یا رب

 روزهای پر برکتی که در راه است

مرا توانی ده تا یارای روزه گرفتن و عبادت تو را داشته باشم

خدایا چنانم کن که عبادتم مورد قبولت

و شب زنده داریم با شب زنده داری علی همراه باشد

دلها را باید شست اگر گنه ایی کردیم

وقت است برای توبه و میتوان جبران کرد

 در این شبهای قدر که نامه اعمال برای همه بندگان صادر میشود

ای دوستان بیایید دلهایمان را با یاد خدا شستشو دهیم

کینه ها رو فراموش کنیم

قلبها را صاف سازیم

شاید امسال باشیم و سال بعد نباشیم

پس باید خود را ساخت

هر چند شاید بعضی ها گنه ایی ندارن

ولی باید بهتر باشند

دوستان عزیز

 در سحرها و افطارها منو از دعای خیرتون بی نصیب نزارین

در آخر میخوام بگم

میتونید بگید انتخاب من از این رنگها به چه معناست

به کسی که هدف منو از تناسب این رنگها بگه یه هدیه میدم

 

 

 



نوشته شده توسط مانلي تاريخ دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 14:4

|+|

http://ashkeshabane2001.blogfa.com

رهایی

! خداوندا

 کی می شود که یابم آشنایی را ؟

روزهاست که من بدنبال توام

بردم از یاد مهربانی را

دوست دارم همچو بادی در کوهها سرگردان

من بیابم رهایی را

اما رهایی در پس خاکی سیاه است

خاکی که شبها از وجودش تیرگی می بارد

تیرگی ها روزی دوستان من بودند

و من بردم از یاد مهربانی را

چشمه آب دستهای من

کنار زد هر آنچه تیرگی را

حال بدنبال تو هستم

می گردم و می بینم و می کوشم

تا بیابم رهایی را



نوشته شده توسط مانلي تاريخ جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 9:48

|+|

http://ashkeshabane2001.blogfa.com

افق های تازه

وقتی در اندیشه نگاهم  افق های تازه و دست نیافتنی را می طلبم

وقتی در اعماق وجودم طلوع صبحهای تازه را می یابم

وقتی به افق های دور دست نایافتنی می اندیشم

با خود می گویم ای کاش زندگی این واژه بس زیبا با وداع تموم نشه

ای کاش زندگی این طلوع دوباره ما با تنهایی تموم نشه

ای کاش زندگی به جدایی ختم نشه

ای کاش که دلها شکسته و بارونی نشه

ای کاش هیچ قلبی نشکنه

ای کاش هیچ عشق نمیره

ای کاش مهربونی و محبت جاش رو به تموم کینه ها و نامهربونی ها بده

ای کاش می شد در زندگی عشق تو رو تنها نزاره

 عشق با تموم دیونگی به کلبه تون در نزنه یا وقتی هم در می زنه

ناز دل های عاشقتو خوب بکشه 

 عمق نگاه عاشقتو با نگاهش بخونه

همیشه در اندیشه خیالم به افق های تازه و دست نیافتنی می اندیشم

افق هایی که لبخند همیشگی و مهربونی و صفا رو بر دلم وا کنه

افق هایی که در رویاهایم به آن می اندیشم تا بتوانم زنده بمانم

آیا می شود واژه رهایی را یافت و معنا کرد

آیا می شود یا یابم آشنایی را که به ندای قلبم پاسخ گوید

آیا دستی هست که دستانم را بگیرد تا برای همیشه گرمای دستانش را حس کنم

... آیا می شود به افق های دست نیافتنی رسید



نوشته شده توسط مانلي تاريخ جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 17:46

|+|

http://ashkeshabane2001.blogfa.com

راز و نیاز

 

امروز یه دل خسته اینجا نشسته و غمگین و دلشکسته ست

بخاطر زمونه ٬ بخاطر روزگار بی رحم ٬ بخاطر بی مهری ها ٬

بخاطر همه چیز و همه کس دلش گرفته و هوای گریستن داره

دوست داره مثل ابر بهاری گریه کنه

!!! دوست داره فریاد بزنه و بگه آخه چرا من

مگه من چه گناهی مرتکب شدم که زمونه اینگونه منو ٬

...  آزرده خاطر ساخته

بازهم در خلوت تنهایی و بی کسی ام به تنها معبودم پناه می برم

و از او برای ادامه زندگی کمک می خوام

چون به جز اون همدم و مونسی  نیست مرا تا مرهم زخمهای کهنه دل من باشه

 و به حرفهای دل من گوش فرا بده و منو تسلی خاطر ببخشه

تنها اونه که همیشه از حرفهای دلم آگاهه

تنها اونه که می دونه من چقدر غمگین و دل شکسته ام

و در قلبم هیچ آثاری از شادی و نشاط نیست

تنها اونه که همیشه شنوای رازهای دلمه و هیچگاه خسته نمیشه

و در همه احوال به من یاری می بخشه

                 پس 

تنها امیدم اونه و بدون او مرا یارای نفس کشیدن نیست

خدایی که همیشه به درد و دلهام گوش میده و هیچوقت مثل انسانهای نامهربون این زمونه نمیگه خسته ام بسه ادامه نده

خدایی که همیشه و در همه شرایط تنها تکیه گاه و پناه منه

... و به جز او مرا پناهی نیست برای ادامه زندگی

زندگی غمناکی که همیشه غم با تموم ناملایماتش و تموم نامهربونی هاش بر دریچه کوچک قلبم نفوذ افکنده

زندگی غمناکی که از بدو تولد تا کنون با من همراست

ولیکن

در این میان خدا با من است در تموم شرایط سخت و ناملایمات

خدایا٬  پروردگارا٬  مونسا ٬

همیشه با من باش و میدانم که هستی و خواهی بود



نوشته شده توسط مانلي تاريخ جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 17:46

|+|

http://ashkeshabane2001.blogfa.com

( غم دل ( پدر

از وقتی احساس کردم که به محبت پدر نیاز دارم

از وفتی که احساس کردم پدر باید دست نوازش بر سرم بکشد

از وقتی احساس کردم دستان توانمند پدر برایمان باید کار کند

از وقتی احساس کردم پدر این تکیه گاه زندگی باید در کنارم باشد

غمی بزرگ به سراغم اومد 

غمی که الان مدتهاست در گوشه قلبم آشیونه کرده

و تموم تار و پود وجودمو فرا گرفته

چگونه بگویم و از کجا شروع کنم

چگونه این غم را بازگو کنم

وقتی به خود آمدم و به محبت پدر برای آرامش شبهای تارم و روزای زارم نیاز داشتم او را نداشتم

نه اینکه در حیات نباشد نه بود اما افسوس

که بودنش منو غمگین تر می کرد

وقتی سال دوم راهنمایی بودم بر اثر یه بیماری نخاعی پدر این مهربونی که از بچگی دوستش می داشتم بیشتر از مادر چون مادر گاهی اوقات بخاطر اینکه نمرات درسهام باید کمتر از ۱۷ نمی شد منو دعوا می کرد یا تنبیه ولی پدر بود که همیشه دلش نمیومد مادرم حتی به من تو بگوید یا دعوام بکنه واسه همین تو عالم کودکی اونو بیشتر از مادر دوست می داشتم

بر اثر عارضه نخاعی به بیمارستان تهران منتقل شد وای از ان روزهای تار و تیره که الانم یادش قلبم رو به شدت آزار می ده ٬

زیر تیغ جراحی رفت با نظارت بهترین دکترای تهران ولی عارضه نخاعی بر طرف نشد و اون کیست نخاعی قابل در آوردن نبود

چون اگه در میاوردنش قطع نخاع می شد 

خلاصه از سال ۶۸ تا حالا که ۸۵ پدرم از دوپا فلج و قادر به انجام هیچ کاری نمی باشد . غم دل بالاتر از این بیشتر از این که هر روز او در کنارت باشد ولی دستانش توانایی نوازش کردنت را نداشته باشد و پاهایش قادر به راه رفتن نباشد

و هر روز که میگذشت بدتر از دیروز و گذشته می شد

اکنون پدر را در کنارم دارم اما افسوس که حتی نمیتواند دستانش را تکان دهد حتی نمی تو اند راه برود . حتی قادر نیست حرکت کند و غذا بخورد چون تموم کارهاشو این فرشته آسمونی یعنی مادر بر عهده گرفته

خیلی سخته این زجر کشیدن این غم خیلی بزرگه خیلی

کسی که اینا رو ببنینه می گه در کنارتون هست کافیه نه کافی نیست

پس گناه ما چه بود ما کودکان معصومش که همیشه این غم بزرگ را در سینه محبوس می کردیم و هر وقت خواستیم برای دوستانمون تعریف کنیم اشک امونمونو می برید و غم سینه رو فشار می داد

هر چه دعا کردیم از خدا خواستیم خوب نشد بلکه هر روز بدتر از دیروز میشد و الان هم که بدتر از هر روزشه

غم دل من این بود غم بزرگم این بود ذره ذره آب شدن مادر و پیر شدن مادر و زحمتهای این الهمه مهربونی این فرشته آسمونی یا تموم کج خلقی های پدر او بود که شب تا صبح بر بالینش بود و مثل یه پرستار در کنارش و تموم غرو لوندهای اونو تحمل می کرد

و پدر که مقصر نیست آخه ۱۷ ساله افتاده یه جا حقم داره که کج خلق باشه ولی مادر صبری داره که هیچکس نداره هر کسی دیگه بود با زندگی و بچه ها و پدر خداحافظی می کرد

ولی ۱۷ سال کم نیست از جوانی زمانی که به محبت همسر برای ادامه زندگی نیاز داشت او را از دست داد درسته در کنارش بود ولی چه بودنی که غم دل خودشو و بچه هاشو بیشتر می کرد

مادر وقتی پدر به بیمارستان منتقل شد نوزادی کوچک در شکم داشت ٬

و با اون وضع تا اخرین لحظات در کنار پدر بود در بیمارستان با خواهر کو چکم و یه بچه در شکم سخته سخته ٬

و من و داداشم تو شهرمون هر روز غمگین تر از دیروز تا این روزا سپری بشه و پدر و مادر برگردن تا زمان متولد شدن نوزاد پدر برنگشت 

مادر آمدو نوزاد متولد شد یه پسر بود و ما شدیم ۴ تا دادشم و من با خواهر کوچیکم و این نوزاد از راه رسیده وقتی نوزاد اومد خونه چشمای ما من و مادر و خواهر پر از اشکهای بی پایونی بود که جاری میشد نمیدونم چرا ولی جاری بود چون پدر نبود تا قدم این نوزاد از راه رسیده را بهمون تبریک بگه . خواهرم یه اسم براش انتخاب کرد و به بابا تلفن زد بابای مهربونم گفت اسم قشنگیه میتونید بزارین اسمش طاهر بود ٬ و مادر همیشه می گفت ای کاش این کودک متولد نمی شد چون از وقتی اومده پدر حتی نتونسته دستان نوازشگر خودشو بر سرش بکشه و در بستر بیماریه ٬ این نوزاد وقتی از راه رسید چند روز تو خونه بود بازم به خاطر کمبود انزیم رونه بیمارستان شد ٬ اومدن پدر نزدیک شد بعد ۹ ماه انتظار و مانمیدونستیم چی جوری بهش بگیم بچه نیست تو بیمارستانه تا اومد سراغ نوزاد کوچولو رو گرفت از من از مامان از خواهر کوچولوم ما گفتیم خوابه میاریمش می گفت بیارین ببینمش و ما چیزی نداشتیم بگیم 

خلاصه کم کم بهش گفتیم و اون که دردش یعنی غمش زیاد بود بیشتر شد چون دادشم خیلی بد حال بود دکترا دوبار خونشو عوض کردن بالاخره با دعاهای من و مادر و پدر و خواهر کوچولو و دادشم اون دوباره برگشت با بدنی نحیف و لاقر که مادر می ترسید اونو تو بغلش بگیره

ولی حالا این نوزاد کوچولو طاهر خوبه و در کنار ماست 

 و با این غم بزرگ که از بدو تولدش با او همراه بود زندگی میکند

او که بیشتر از ما به پدر نیاز داشت ولی پدر بود اما چه فایده قادر نبود حتی دستها و پاهاشو حرکت بده ٬و نوزاد تازه از راه رسیده با غم اشنا شد از بدو تولد و من روز به روز بخاطر این غم بزرگ غمگین تر و دلشکسته تر می شدم . تا به خود امدم و پدر را برای ادامه خوندن درسهای مدرسه ام نیاز داشتم او نبود

ولی تنها آرزوی پدر درس خوندن ما بود و اینو بگم من از همه عزیزتر بودم نمی دونم چرا 

شاید بخاطر دل مهربونم که همیشه با پدر بود و اونای دیگه مغرورتر از این بودن که بخوان به پدر مهربونی کنن 

 دوست داشتن پدر برای من بیشتر از هر چیزی ارزش داشت نمراتم بهترین بود و درسم عالی تنها آرزوی پدر قبولی دانشگاه من بود

که منم قبول شدم اما آزاد همه با رفتن من مخالفت کردن بخاطر هزینه

 ولی این پدر بود که می گفت با همون حقوق بازنشستگی 

.... خرج تحصیلش با من

 و من هم با چشمانی پر از اشک به شهری دیگه برای ادامه تحصیلا ت رفتم 

این پدر بود با محبت بی دریغش تموم مخارج دانشگاه منو پرداخت کرد چون آرزوش این بود که من برم دانشگاه و الانم خودم کار می کنم و روی پای خودم ایستادم

و پدر خیلی خوشحال از این دختر کوچولوش بزرگ شده و مشغول به کاره

دوستان عزیزم نمی خواستم با گفتن این جملات یا بهتر بگم این غم بزرگ شما رو ناراحت کنم 

ولی چون در پست مادر گقتم غمی دارم بزرگتر از غم عزیزم که مادرش مدتهاست در خاک آرمیده و او هم از کودکی این غم را شناخت

و او غمش بزرگتر از من بود چون این الهه مهربونی و فرشته اسمونی رو در اوج کودکی و زمانی که به او نیاز داشت در یه سانحه دلخراش از دست داد 

و غم من همین بود که بازگو کردم شاید بگین همه غم دارن ولی میگم

غم من بزرگتر از غم همه شماهاست شاید بعضی ها این پدر مهربون و تکیه گاه زندگی رو نداشته باشن ولی من هم که دارم هر روز غمگین تر از دیروز و دل شکسته تر از آینده ایی هستم که بسراغم می آید

... تا اینجا قصه رو تموم می کنم ولی ادامه این داستان غم انگیز رو میزارم برای بعد

 ... و حالا چند جمله ایی برای پدر و مادر مهربونم می گم

مادر این فرشته مهربونی دوشادوش پدر با تموم مشکلات و سختیهای این زمونه بی رحم دست و پنجه نرم می کند و پدر دلش غمگین و شکسته که چرا به این درد دچار شد 

پدر تنها تکیه گاه من تنها امید من تنها پناه من و من چقدر دوستش دارم

و مادر این فرشته آسمونی که همه جا وصفش هست تو شهرمون وصف این فرشته زبانزد عام و خاص است 

که چگونه این زن یکه و تنها در اوج جوانی بااین غم بزرگ آشنا شد 

و من همچون پروانه ایی که از فراق یار می سوزد و دم بر نمی آورد جز سکوت چاره ایی ندارم جز سوختن و ساختن با این زندگی غم انگیز

چگونه بگویم غم که با تموم بی رحمی فقط به خونه ما اومده

 ...چگونه بگم پروردگار آخه چرا ما

چرا من و مادر و بقیه باید با این غم بزرگ آشنا بشیم 

از بچگی هر روز دستانم را برای اینکه پدر با یه معجزه ایی از جانب اون شفا بگیره به آسمون دراز کردم

دیگه خسته شدم دستانم دیگه دراز نمی شه ۱۷ سال از خدا خواستم اما

نشد شاید او بخواهد که من با غم زندگی کنم و آینده ایی شیرین را برایم به ارمغان اورد نمی دانم 

ولیکن می دانم خدای مهربون دلش با ماست

... همیشه با ماست از شما میخوام دعا کنین من یه آرزو تو این دنیای ویرونه دارم و اون اینه که یه معجزه بشه و پدر خوب بشه دهها بار خوابشو دیدم ولی دلم حتما محکومه به گناه

 ... یا اینکه خدا منتظره تا منو امتحان کنه

نمیدونم مدتیه دستانم به اسمون دراز نمی شه مدتیه هیچی از خدا نخواستم مدتیه به طرفش نمیرم و چیزی از ش نمیخوام چون خسته ام

از وقتی به دنیا آمدم غم با همه بیگانگی و بی رحمی بر قلبم ریشه افکند و اکنون نیز با من است

نمیدانم کی این دوران غم انگیز تموم میشه

ولی

منتظرم

منتظر یه معجزه یه آرزوی دیگه هم دارم برای پدر

که به تنهایی نمی تونم این کارو بکنم به دستان توانمندی نیاز دارم

تا تکیه گاه دل زخم خورده من باشه

به دلی نیاز دارم تا مرهم زخمهای کهنه دلم باشم

به آرامشی نیاز دارم که همیشه با من باشد به تکیه گاه امیدی نیاز دارم که برای همیشه در کنارم باشد و این غم را برایم کم تر از گذشته تا بتونم آرزوی دیرینه ام رو برآورده کنم

می دونم که خدا برآورده اش می کنه ولی اون تکیه گاه امید نیست 

تا برای ادامه این راه مرا همراهی کند

 . و من هنوز هم منتظرم تا او بیاید 

 



نوشته شده توسط مانلي تاريخ سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 12:35

|+|

http://ashkeshabane2001.blogfa.com

دل بارونی

دلم گرفته از این روزها دلم تنگه

                             میان ما و رسیدن هزار فرسنگه

خدایا تموم دلم گرفته خیلی زیاد ٬ بازم دلم بارنونیه بارونی بارونی ... 

تو این هوای دلگیر دلم خیلی گرفته است ٬ دلم خیلی شکسته است ٬

بخاطر آدمها ٬ بخاطر دروغها ٬   بخاطر بی مهری ها ٬ بخاطر دورنگی ها ٬

بخاطر دورویی ها ٬ بخاطر عشهای دروغین و کاذب دلم خیلی گرفته است ...

تو این دنیا نمی شه کسی رو برای همیشه تو دلت جای بدی !!

برای همیشه و تا ابد ...

چون اون آدم تو این دنیا موجود نیست ٬ اون آدم تو عالم خیاله ٬ تو عالم 

 رویاست که همیشه بهش فکر می کنم ودنیای مهربونی و صفا رو نثارش

می کنم و سبدی پر از عطر محبت و صمیمیت رو به اون تقدیم می کنم .

آری دنیای ما خیلی عجیبه ٬ خیلی غریبه

دنیایی که هیچوقت بهش دل نبستم و هیچگاه منو مجذوب خودش نکرد .

کاش می شد برای همیشه دلم ...

ولی افسوس که همیشه دلم بارونیه

پس ای قطرات اشک که همیشه بر چشمانم سنگینی می کنید ببارید و گونه هایم را خیس سازید .

من با باریدن اشکهای بی پایانم می تونم دلمو سبک کنم ٬ دلی که خیلی گرفته ٬ دلی که خیلی شکسته بخاطر همه چیز و همه کس ...

این دل بارونی خیلی وقتها دوست داره بهاری بشه ولی نمی شه

چون همیشه و همه وقت بعضی ها اونو رنجوندند و با اون نامهربونی کردند و به درد و دلهاش گوش ندادند تا بتونند مرهمی برای زخمهای دلش باشند .

فقط تنها کسی که می تونه به درد و دلهاش گوش بده خداست

خدایی که هیچگاه از درد و دلهاش خسته نمی شه و همیشه و همه وقت به اونها گوش می ده !!

و دفتری که تمامی این دردها در آن حک می شه ...

اونا دوستان مورد اعتماد منند !! (( خدا )) (( دفتر ))

پس همیشه در درجه اول به او ٬ و در درجه دوم به کاغذ پناه ببریم تا بتونیم

رازهامون رو برای همیشه محفوظ بداریم .

 

 

 



نوشته شده توسط مانلي تاريخ شنبه چهاردهم مرداد 1385 و ساعت 11:38

|+|

http://ashkeshabane2001.blogfa.com

ترنم زندگی

وقتی به دوستی فکر می کنم با خودم میگم

این کلمه چقدر پرمعنا و گرانبهاست

چقدر جذابیت داره که منو غرق در نامش می کنه

این کلمه مقدس و پاکه

دوستی به نظر من یه هدیه آسمونیه که از جانب پروردگار به بندگانش عطا می شه

دوستی پیوند آشنایی بین دو عاشق و معشوقه

دوستی همانند زنجیری محکم و استواره و همواره استوار باقی می مونه تا لحظه مرگ

در این دنیا کسی نیست که این درجه از دوستی رو نسبت به همنوعش ابراز بداره

آری دوستی این دنیا آنی زودگذر ناپایدار سست می باشه که هیچگاه کسی نمیتونه این زنجیر رو همواره استوار نگاه بداره

عشق با یک نگاه آغاز و با یک کلام اوج می گیره

ولی اگه اون نگاه با عاشقی نباشه و اون کلام از تمام وجود نباشه هیچوقت نمیشه گفت عشقه

بلکه لذت آنیه که ناپایدار باقی می مونه و بزودی زود فراموش میشه

همیشه با خودم میگم خدایا ... کی ؟ چه وقت ؟ عشق بسراغم میاد

عشق این حدیث جاودانی این واژه زیبای زندگی این تلالو دوباره خورشید این یگانگی و وحدت کی و چه وقت بسراغم میاد نمی دونم

چون عشق تنها لذت آنی نیست که با یک علاقه و دوست داشتن زودگذر به اون نگریست

عشق یعنی بهم پیوستن با هم زیستن همدل و همراز شدن شریک غم و غصه های یکدیگه شدن

و در یک کلمه فنا شدن

دوستی زیباست اگه با نگاه زیبایی به اون نگاه کرد

دوستی پرمعناست اگه از واژه زندگی به اون نگاه کرد

دوستی پایداره اگه با عشق باشه

چون عشق تنها یه بار به سراغ هر کس میاد و برای تموم عمرش میاد

دوستی همچو شمعی است در کلیسای تاریک قلبها

قلبهایی که با یاد معشوق خود همواره روشن و منور می گرده

قلبهایی که تنها روزنه امیدشون معشوقه و بس

قلبهایی که همواره بخاطر معشوق می تپه و با شنیدن نام اون این تپش دو برابر میشه

((دوستی هدیه پیچیده به روبانها نیست که کسی روز تولد به کسی هدیه بده ))

دوستی پیوندیه که با عشق آغاز میشه

و

با اون پایان می پذیره

و من اکنون این دوستی رو دارم تجربه میکنم و به امید اینم

که پله های ترقی رو طی کنم تا به عزیزترینم برسم

من تموم زندگیم رو وقف این عشق میکنم و تا آخرین لحظه در کنارش همچون یاری وفادار و پایدار خواهم ماند تا لحظه جان سپردن

همیشه باخود میگفتم که خدایا پس کی او را خواهم یافت

حالا که او را یافتم هزاران بار ایزد منانم را ستایش میکنم

و می گویم خدایا دل همه عاشقان را شاد و قلبشان را سرشار از امید

و آرزوهایشان را برآورده کن تا بتونن با هم و در کنار هم به این زندگی که نامش را ترنم نامیدم لبخند بزنن و با هم برای یه عمر زندگی کنند

 

 



نوشته شده توسط مانلي تاريخ شنبه سی و یکم تیر 1385 و ساعت 23:23

|+|

http://ashkeshabane2001.blogfa.com

مادر

مادر فرشته مهربانی

تنها امید من تنها پناه من

چه زیباست این نام چه عظمت و شکوهی دارد

یگانگی احساس کردن

خود را تنها نیافتن و در غم تنهایی بسر نبردن

وه این کلمه چقدر زیباست و چه معنایی در خود نهفته دارد

این فرشته آسمونی این الهه مهربونی

که همیشه و همه وقت با نگاهش و با دوست داشتنش

به من آموخت که چگونه دوست بدارم و چگونه عشق بورزم

و چگونه باشم و چگونه زندگی کنم

مادر چه لطف و ملاحت و محبتی و چه مهر و عطوفتی دارد

این کلمه چه زیبا و دلنشین است

چون تابش خورشید در روزهای زمستان بر جان می نشیند

تا با گرمای مطبوع خود به قلب و جانم روح ببخشد

۱-و باید بگویم دوستان عزیز که جای خالی مادر در کنارتان سبز نیست

۲-امروز به یاد مادر میتوانید شاخه گلی بر مزارش ببرید

۳-و بوسه عاشقانه و سرشار از عشق خود را به او نثار کنید



نوشته شده توسط مانلي تاريخ یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385 و ساعت 10:25

|+|

http://ashkeshabane2001.blogfa.com

نفس من

به نام یگانه هستی 

اولین گناه چشمان من

 نگاه معصومی بود که در بستر تنهایی ام بسوی تو افتاد

ای کاش قطره اشکی بودم که در چشمانت زندگی می کردم وقتی به لبهایت می رسیدم می مردم

چشمهایم را ببخش که نگاهت کردند و مرا ببخش که بی اجازه تو دلم لرزید

نمیخوام چشمامو روی هم بزارم فرصت نگاه تو خیلی کمه

به نام او که می داند نمی دانم پس از مرگم چه  خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک بگویم سوتکی سازد بگویم سوتکی باشد بدست کودکی مشتاق و بازیگوش به او گوید نی زند پی در پی دم  گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد بدین سان بشکند سکوت مرگبارم را

کوچولو دنیا برات حسرت و زندونی میاره

آخرش دست تو رو تو پوست گردو میزاره

مثل نیلوفر وحشی نزنی تکیه بر آب

کوچولو زندگی سخته بگیر آسوده بخواب

غم انگیز ترین ترانه زندگی جهان چیست ؟

تنهایی

روی زمین خدای من می شی



نوشته شده توسط مانلي تاريخ پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 0:8

|+|

http://ashkeshabane2001.blogfa.com

غم دل

پروردگار اکنون دلم گرفته دوست دارم مثل ابر بهاری گریه کنم و اشک بریزم

دوست دارم اونقدر گریه کنم که سراسر دنیا همانند دریا خروشان بشه

اکنون یه دل خسته اینجا نشسته و غمگین و دلشکسته ست

بخاطر زمونه بخاطر بی مهری ها بخاطر همه چیز و همه کس دلش گرفته

و هوای گریستن داره

دوست داره مثل ابر بهاری گریه کنه

دوست داره فریاد بزنه و بگه آخه چرا من

مگه من چه گناهی مرتکب شدم که زمونه اینگونه منو آزرده خاطر ساخته

باز هم در خلوت تنهایی ام و بی کسی ام به تنها معبودم پناه می برم

و از او برای ادامه زندگی کمک می خوام

چون به جز او همدم و مونسی نیست مرا

تا مرهم زخمهای کهنه دل من باشه و به حرفهای دل من گوش فرا بده

 و منو تسلی خاطر ببخشه تنها اونه که همیشه از حرفهای دلم آگاهه

 و تنها اونه که می دونه من چقدر غمگین و دلشکسته ام و در قلبم هیچ آثاری از شادی و نشاط نیست

تنها اونه که همیشه شنوای رازهای دلمه و هیچگاه خسته نمی شه

و در همه احوال به من یاری می بخشه

پس

تنها امیدم اونه و بدون او مرا یارای نفس کشیدن نیست

اکنون آسمون آبی برام دلگیر تر از همیشه ست و دوست دارم بباره

ای خدا چرا آدما اینطور زندگی میکنن چرا فقط تو دیوار تنهایی محبوسن

وای نمیدونم از کجا بگم و از چه بنویسم که قلم قدرت نوشتن اونو نداره

از چی حرف بزنم که زبان توانای گفتن اونو نداره

از کی بگم که دلم تو این دنیا کسی رو نمی بینه که یاور و پناه من باشه

پس با تو سخن میگم چون تو فقط محرم اسرار من هستی و غمهای منو درک میکنی

خدایا نمیدونم چرا تو این دنیا همه چیز فانیه

دوست دارم پرنده ایی باشم که بر فراز آسمون آبی داره پرواز میکنه

دوست دارم گلی باشم در گلستان

دوست دارم ستاره ایی باشم در رویاهای شیرین و طلایی

دوست دارم آهوی صحرا باشم

خدایا من از تو مهر و محبت دوستی و صمیمیت صلح و صفا میخوام

من از تو یگانگی و همدلی عشق و دوستی میخوام

اکنون دل کوچک من توانای جای دادن غمهای این دنیا رو نداره

اکنون قلب کوچکم غمگینه

اکنون دنیا برام مثل یه قفسه که پرنده ایی در اون گرفتاره و از غم دوری و جدایی دوستان دیگه ترانه نمیخونه و با صدای زیباش فضا رو آهنگین نمیکنه

اکنون اقاقی های خانه من دیگه معنا نداره

اکنون شقایق برای من سمبل عشق نیست

اکنون همه چیز برام بی معناست

فقط میخوام با تو سخن بگم که همیشه و همه جا پشتیبان تنهایی های من بودی و همدل و همراز رازهای زندگیم

آری اکنون تموم خوشیهای دنیا رو یکباره از من گرفتن

مثل کبوتری زخم خورده در گوشه دیوار کز کرده و ناله میکنه

آری من هم اکنون در گوشه اتاقم کز میکنم و همواره اشک میریزم و ناله های فراوان سر میدم

آه نمیدونم چرا دیگه نمیتونم خوشحال باشم ( این لحظه غم انگیز تنهایی )

دیگه نمیتونم بخندم دیگه نمیتونم حتی یه لحظه نفس بکشم زیرا رمقی برای نفس کشیدن نیست

خدایا تو رو عاشقانه و عارفانه می پرستم چون هر وقت در عمق نگاهم به تو اندیشیدم آروم گرفتم

خدایا ناامیدم نکن



نوشته شده توسط مانلي تاريخ چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 19:43

|+|

http://ashkeshabane2001.blogfa.com

عشقهای پوشالی

بازم دلم میخواد بنویسم

بنویسم از هر چی که تو این دنیای ویرونه منو می رنجونه

از هر چی که منو آزار می ده از بی کسی هام ار تنهایی هام

از بی محبتی ها از نامهربونی ها از نیرنگها و دروغ ها

از هر چی عشق پوشالی که فقط نام عشق رو به یدک می کشه و هیچ نشونی از عاشقی نداره

عشق حدیثی جاودانه ست عشق با یه نگاه اوج و با یه کلام آغاز میشه

عشق زندگی دوباره ست

امان از عشقهای این زمونه که نشونی از عاشقی نداره

عشقهای این زمونه زودگذر و پوشالی ست

اگه روزی این حدیث جاودانی این واژه زیبا یعنی عشق به سراغ کسی بره بی معنا و بی مفهمومه و تنها در چند چیز خلاصه میشه؟

سرگرمی ـ هوس ـ  لذت  ـ زودگذر ـ ناپایدار

آری عشقهای پوشالی اینگونه اند سست و بی بنیاد که هر لحظه ممکنه به جدایی بکشه .

در این دنیای ویرونه عشقها همینه و بس !

ولی مگه میشه هیچ عشقی تو دنیا نباشه هیچ عاشقی نباشه هیچ محبت و علاقه ایی نباشه هیچ دلبستگی نباشه ؟!!

فقط تعداد اندکی از آدما این عشق رو دارن یعنی عشق واقعی

عشق بهم پیوستن و با هم زیستن با هم یکی شدن و همدل و همراز شدن شریک هم بودن و در یه کلمه فنا شدن

آری عشق به معنای واقعی اندکه ...

ولی من دیر زمانی ست که به دنبال این عشق ( عشق واقعی ) میگشتم

و حالا بعد یه عمر گشتن تونستم اونو پیدا کنم و ارجش بنهم

پس برای همه آرزوی این عشق رو میکنم و باید بگم

همه میتونن این عشق رو پیدا کنن

ولی باید مثل هیمن نوشته هام بدنبال عشق پوشالی نباشن بلکه عشق واقعی رو بخوان .

دوستان عزیز میخوام بعد خوندن این نوشته من بگین چرا از این رنگها برای این نوشته استفاده کردم و چرا رنگ عشق واقعی رو این رنگ انتخاب کردم

 



نوشته شده توسط مانلي تاريخ یکشنبه هجدهم تیر 1385 و ساعت 11:3

|+|

http://ashkeshabane2001.blogfa.com

عشق

 

عشق

عشق این پدیده الهی چقدر جذاب و دلنشینه

لحظه ایی که به دیدار معشوقش می ره چقدر زیباست

تولد یک عشق تولد دو انسان تازه بهم رسیده

که حاضرن بخاطر یکدیگه حتی جونشون رو در این راه فدای یکدیگه بکنن

و هیچی رو از همدیگه دریغ نکنن

عشق چه واژه زیبایی ست که هر کلمه آن معنای بلندی رو در خودش نهفته داره و فقط کسی می تونه این واژه رو بفهمه

که در زندگی حتی یکبار هم که شده اونو چشیده باشه

و لحظه ای براش زیباست که دستش در دست معشوقش باشه

و با هم به طرف کلبه سرنوشت که نامش زندگیه در حرکت باشن

و در اون کلبه زندگی عشقی دو جانبه بوجود بیارن 

و در انتظار موجودی معصوم و پاک باشن که بتونه ثمره این عشق باشه

و اصالت اونا رو حفظ کنه و راهشون رو ادامه بده  



نوشته شده توسط مانلي تاريخ سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 19:5

|+|

http://ashkeshabane2001.blogfa.com

زندگی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زندگی سراسر عشق دقیقه ها و ثانیه هاست دقیقه ها و ثانیه هایی که غرق ابهامند .

زندگی برام زیبا می شه اگه عشق آن حدیث جاودانه آن تولد دوباره با پاکی و اخلاص به سراغ هر کس بره

پاک وساده با مهربانی و صمیمیت با محبت با یک نگاه آغاز و با یک کلام اوج بگیره و در یک کلمه برای شریک شدن

یکی شدن با هم پیوند دو کبوتر پرواز دو روح در یک کالبد رسیدن دو انسان بهم وصال عاشق و معشوق

آری هرگاه عشق و زندگی به این معنا و مفهوم باشه زیباست ...

عشق باید زلال و صاف باشه فقط برای این باشه که دو موجود پاک

روزی بتونن در کلبه سرنوشت برای هم و بخاطر هم زندگی کنن .

همدو و همراز یکدیگه بشن و بتونن ...

فردایی بسازن تا به اون امیدوار بشن



نوشته شده توسط مانلي تاريخ سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 19:4

|+|

http://ashkeshabane2001.blogfa.com

محبت

 

محبت

 

در شهرستانی به نام عشق رشته کوهی ست به نام محبت

که آن محبت با تموم احساسات و دوست داشتن برای توست

تویی که نمونه یک عشق کامل

نمونه زیبایی و جذابیت لاینتهی هستی

در رودخانه بزرگ زندگی چشمه ای جریان داره به نام عشق

و وادی بزرگیه به نام محبت

که این دو هیچگاه جدا از یکدیگه نیستن

این دو واژه جداناپذیرن و همیشه در کنار یکدیگه می مونن تا ابدیت

تا لحظه مرگ و هرگز یکدیگه رو ترک نمی کنن

اگه کسی این دو وازه رو در کنار هم داشته باشه و براش ارزش قائل بشه

خوشبخت ترین فرد عالمه

چون عشق و محبت در کنار هم زیبا و دلنشینه

و اگه کسی اونا رو با هم نداشته باشه

مثل آدمیه که مسیر زندگیش رو بی هدف طی می کنه

و همواره به این راه ادامه می ده ولی به جایی نمی رسه

پس باید این دو رو در کنار هم و با هم داشت



نوشته شده توسط مانلي تاريخ سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 19:4

|+|

http://ashkeshabane2001.blogfa.com